تبليغاتX
نوشته های یک تازه به دوران رسیده

نوشته های یک تازه به دوران رسیده

عاشقم!عاشق یک رویا :

صدایش را میشنوم!درهمین نزدیکی است!مرا به سوی خود میخواند!آه که چه وسعتی!دوست دارم خود را در آغوشش بیاندازم...ولی نه دیدنش حال دیگری است!چهره وصف نشدنی اش،وقار و آرامشش....

آه دوستش دارم ولی حیف که دست نایافتنی است.

آن سکوت ساحل که جز ساز معشوق و آواز گنجشک،ترانه ای در خود راه نمیدهد!

عاشقم!عاشق آن امواج!عاشق آن ملودی حرکت!می رود ولی هنوز لحظه ای نگذشته بازمیگردد.

روی ساحل با تکه چوبی که آن عزیز به ارمغان آورده طرحی میکشم.طرح،طرح غم است!موج به طرحم هجوم می آورد  آن را با خود می برد. به کجا نمیدانم!شاید جای دوری نیست.آری این را وقتی فهمیدم که صدای غرش رعد،لرزه به تنم انداخت و سیلی باران به صورتم خورد!آن گاه بود که دریا غم نهفته اش را با طوفانی سهمگین آشکار کرد!

آسمان تاریک است و میبارد.......دریا گویی با خفتان سیاه خود به رزم آسمان میرود و در دوردست با آن پیکار میکند!گویی به آن چیزی میگوید!توان شنیدن ندارم.از من میگوید یا از غم من؟!کاش برین سخنان شنوا شوم و ازین ابهام خارج....ولی نه!شایسته شنیدن هم نیستم.

خدایا!معشوق نیز مرا رها کرد و به نام من به جنگ آسمان رفت! خدایا! تنهایم  تنها!بگو بازگردد......

دخترک خاموش شد!درحالیکه بر ساحل نشسته وآرام میگریست! از بانگ و فریادش آسمان روی به او برگردانده بود.این بار آسمان نیز آرام میگریست و با دستانش دخترک را نوازش میکرد و معشوق هنوز بازنگشته بود!هنوز در دوردست، امواج بر هم میتاختند!دخترک با چشمانی اشکبار و چهره ای درمانده آرام نالید:کی برمیگردی؟تا کی صبر کنم؟من به امید تو اومدم ولی تو نیستی!کجایی؟بیا.تورو به خدا بیا!!

دخترک تسلیم روی ساحل خوابیده بود و آسمان را مینگرست و انتظار میکشید!

دیگر آسمان نمیگریست!گویی اشکش خشکیده بود.ساحل دخترک را در آغوش کشیده بود و باد اورا نوازش میکرد.دخترک به خواب رفت!خوابی به ظاهر دلنشین!از یاد معشوق لحظه ای غافل نمیشد!انتظار و وقار و آرامش و آغوش اورا میکشید!ولی معشوق رفته بود!به جایی دور یا نزدیک !برای دخترک فرقی نداشت.مهم این بود که اورا نمیدید و دلتنگ بود!!

سپیده دم بود.....خورشید در افق نمایان شد....با دستان گرم خویش دخترک را بیدار  کرد!

روزی دیگر آغاز شد.....به امید بازگشت معشوق...... انتظار ادامه داشت.....

پ.ن1:متن بالا نوشته یک دوست است و نه نوشته من.

پ.ن2:معشوق واقعی خداست و این درحالیست که برای رسیدن به معشوق از خدایش کمک میخواهد.شاید مصداق این جمله :خدایا! توروبه خدا قسم  بیا....

پ.ن3:خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه        ازینجا که من ایستادم چه قدر تا آسمون راهه

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:54  توسط پریا  | 

یه نمه طنز

سفری با کتیبه خیالی به 24 سال بعد در ایران

ارزش پول ایران در 24 سال آینده:به علت ارزش بسیار بسیار بالای واحد پول ایران ،طی 24 سال آینده 1میلیون تومان را اگه جلوی سگهای مجهز به سیستم هوشمند پول سنجی هم بذاری محل سگم به پولا نمیذارن هیج ،خودتم تحویل نمیگیرن.

سیستم غذایی در 24 سال بعد:با توجه به آمار پرخوری و چاقی مزمن در ایران ،یه سری غذا که سیستم سیر کنی همراه با کالری کم داره بوجود میاد  که با خوردن یک قاشق قورمه سبزی احساس میکنی به اندازه یک گاو علف هرز خوردی.

وضعیت زمین و املاک در ایران:طبق پیش بینی ها ومشاهده بعضی ازین کارشناسا گفته شده که تو تمامی اراضی و ملکها آدما مثه مور و ملخ میریزن و زندگیشونو به چادرنشینی و حتی به ابتدایی ترین شکل  ممکن تغییر میدن و قیمت خانه اونقدر بالا میره  که مسئولان هم در چاهی که با دست خودشون واسه مردم کندن میافتن.

ظاهر و قیافه مردم در 24 سال بعد:از آنجایی که ایرانیا تقریبا بیشتر از سایر مردم جهان به مدگرایی ظاهری و لباس و این حرفا اهمیت میدن،به بزرگترین فشنیست های جهانی تبدیل میشن و با وجود ازدحام فشنیستها واسه نمایش عمومی جایی واسه تردد ماشینا تو خیابونای کشور باقی نمیمونه

 وضعیت گدایی در ایران:گدایی در 24 سال آینده یکی از مشاغل پر درآمد ،با کلاس و نوعی

تجارت به حساب میاد که بدون داشتن مدرک آکادمیکش از معتبر ترین دانشگاها به کسی لقب"گدا"را نمیدن.دقیقا مثه کسی که اگه دکترا داشته باشه بهش میگن دکتر فلانی کسیم که گدای سرشناسی باشه میشه جناب گدا یا سرکار گدای فلانی.

جنبه مثبت:دامادی که گدایی بکنه رو خانواده عروس تو همون جلسه اول خواستگاری رو هوا میزنه.

وضعیت ریاست مملکت ایران:طی شش دوره 4ساله بعد از مستر احمدی نژاد ،پسرشون به حکم ریاست منصوب میشه.بعد چی میشه؟آهان. ازونجایی که میگن:"پسر کو نشان دارد از پدر"همونی میشه که باید بشه.

پ.ن:اگه گاهی اوقات با کتیبه خیالیم به آینده سفری داشته باشیم شاید سعی در ترسیم آینده ای کنیم که بهترازین چیزیه که در انتظارمونه.

پ.ن:مطالب اندکی که در بالا خوندید فقط یه بخش کمی از مشکلات بی حد و اندازه جامعمون بود اگه همینطوری پیش بریم دیگه جزو جهان سومی هام محسوب نمیشم چه برسه به درحال توسعه و توسعه یافته.البته ناگفته نمونه این چیزا به نظر من رابطه چندانی با فرهنگ و اصالت مردم نداره.به عقیده من جهان سومی بودن همراه با حفظ فرهنگ و اصالت خیلی ارزشمند تر از حالات دیگس..........

 خواهشمندم نظرات خصوصی خود را فقط درباره مطالب غیر ازین پست بگذارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 14:56  توسط پریا  | 

ذهن منجمد منو ماه عسل احسان

تنها این جملات به ذهنم آمد.ذهنم به قول دوستم (آیلار) منجمد بود و با نوشتن این جمله ها کمی یخش باز شد.شاید رطوبت دریای شمال درین فصل باقیش را آب کند.پس میروم به سمت شمال.

نمیدانم مخاطب برنامه احسان یعنی "ماه عسل "هستید یا نه؟من هستم هر وقت که توانسته ام.

رنگش را میپسندم چون رنگ خودمان است.جنس مرغوبش را دوست دارم چون صمیمی و بهتر بگم خودمانی است.آنقدر که خودش را هم با نام کوچک (احسان)صدا میکنم.مهمانهایش را میشناسم چون با آنها همسایه ام.یعنی بودیم و هستیم و خواهیم ماند.مهمانهایی که به دور از هرگونه غرورند درعین بزرگی.نه هنرپیشه اند و به اصطلاح برخی گوینده ها مهمان ستاره و مثلا فوق العاده نه خواننده اند و آوازه خوان ونه مربی ورزشی هستند ونه هیچ…..بعضیهایشان سرشار از غمند.

غم سالها خانه نشینی پسر بی گناه به خاطر 2مترو خورده ای قد.وعکس آن

غم سالها مضحکه شدن آدم بزرگا به خاطر کوتاهی و ریزه بودنشان .یکی ازینا یه حرف قشگ زد:"اگر روزگاری این مردم به من نمیخندیدن الان من یه تحصیلکرده و موفق نبودم"

غم سالها جوانی کردن یک زن در کهریزک اما با عشق به خاطره فرزندان و شوهری که حق زندگی  داشتند.

غم از دست دادن تک دختر قهرمان خانواده و شادی اهدای 14 یادگاری زندگی بخش  تنش به14 فرد محتاج.

غم نهفته در چشمان نابینایی که دستان دوستش بود و غم نهفته در رگهای دستان نداشته ای که چشمان دوستش بود.

غم همسفرِی مردی با "سرطان"که سفرکرده ما آن را دوست خشن مینامید و این یعنی کنار آمدن با زندگی درعین راحتی.

و غم ها و غم ها و غم های دیگر………..

با این وجود در چشمان تک تکشان فقط زندگی بود وبس.نه خبری از آه وناله بود و نه اشکی که میریختند از روی عجز نه نشستن روی ویلچر ناتوانشان کرده بود و نه سرطان ازپا دراورده بودشان و نه هیچ غمی را میشد از چشمانشان دید و تمامی این غمهایی که من از آنها سخن به میان آوردم مبارزه بود، مبارزه برای ظهور شادی. جنگ بود، جنگ با زندگی و گذری بود برای خروج غمهایتان از دل شما دوست عزیز وبرای سپاس خدا به خاطر زنده بودن و نه تقاضای مرگ به خاطر احساس

الان این فکره نمیکشه.شاید بعد ازینکه از سفر برگشتم" پ.ن"مربوط به این پست رو گذاشتم و با حرفای جدید و مغز وارفته  و نه منجمد اومدم.البته دعا کنید زیادم وا نره. به قول معروف میگن:"نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی."حالا کیا گفتن خدا عالمه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 0:41  توسط پریا  | 

تنها وجود ندارد جز در خیال من و تو.........

حکم:تنهایی واسه هیچکدوم از ما معنایی نداره           

 فرض:چون یکی هست که از همه تنهاتره.          "جمله ای از خودم"

پ.ن:هنگامیکه تنهاترین وجود دارد، تنهایان دیگر زیرمجموعه او قرار میگیرند و همه با هم گروهی را می آفرینند.تنها ترین روزگار ،سرگروه میشود و همه زیرگروه او.درنتیجه ما تنهایان با هم همگروه میشویم و با وجود سایه ای بالای سر و دوستی کنار دست دگر تنها نیستیم.اما اون سرگروه تا ابد تنهای تنهاست.

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:56  توسط پریا  | 

تحریفاتی بس به جا در اشعار سهراب

لب دریا برویم .پول در آب بیاندازیم و بخواهیم تجارت از آب. سکه از روی زمین برداریم .وزن بودن را احساس کنیم. بد نگوییم به دولت اگر کم داریم.(کمیت مالی)

                                                             تحریف شده شعر صدای پای آب

پرده را برداریم .گه از این حجب و حیا بیرون آیم.بگذاریم که احساس،هوایی بخورد. به خیابان برویم.گله ای به دنبال خود راه بیاندازیم.تکه باران شویم.!!آخرش چه؟ ما به دنبال گشت و گذاریم و گشت سبز به دنبال ما.  ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

                                                             تحریف شده شعر صدای پای آب

 

آفتابی سوزان.من اناری به دست میگیرم دانه دانه.خوب بود مردم این شهر، دانه های دلشان پیدا بود.می پرد در چشمم آب انار.اشک میریزم ز تلخ روزگار............

                                                              تحریف شده شعر ساده رنگ

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 17:54  توسط پریا  | 

از صورت تا سیرت

به او گفتم تو کیستی که حاضر شدی با آن چهره عبوس و زشتت مرا نگاه کنی؟

او گفت:من سیرت تو هستم.تویی که برای تماشای چهره زیبایت حاضر شدی سیرتت را ملاقات کنی.

پ.ن1:صحبت از غروری است که اگر گاهی شکسته شود تکه های خرد شده اش با ارزش تر از زمانیست که به هم چسبیده بودند.این تکه ها اجزایی از سیرت هستند که خوب و بد مارا نشان میدهند.

پ.ن2:گاهی به آینه نگاه کن.نه برای اینکه به دنبال زیبایی بگردی بلکه در پی یافتن حقیقت خویش باشی.


                            

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 20:57  توسط پریا  | 

الفبای پارسا

دبیر فیزیکمون.همونی که همیشه با آب و تاب  از پسر 12،10ساله خود حرف میزد.پارسایی که با شنیدن تمام تعاریف از اون در ذهن من پسربچه ای شیطون و باهوش ویه وروجک به تمام معنا شکل گرفته بود تا اینکه عید امسال بود که دبیر فیزیکمونو در شمال ،دقیقا در همون نقطه ای که بودیم همرا با خانواده دیدم.اول که من دیدمشون اونا متوجه من نشدند و تنها دو چشم مشتاق من بود که با حیرت به پارسا خیره مانده بود.همان کودک همیشه شیطون و وروجک اما اون  یه "سندرم دان"بود!!!!!فردای اون روز با دیدار مجدد انها به سویشان رفتم و گرم احوال پرسی شدم.پارسا،با شنیدن از زبان دبیرمون که ما دوستان آنها هستیم  با ذوق وصف ناپذیری از سروگردن ما(من ومادرم)آویزان شد و ما را غرق بوسه کرد.

یادمه دبیرمون همیشه میگفت:من همیشه تو دیکته گفتن به این بچه مشکل دارم.میگم بنویس زهرا،با "ض"مینویسه.وقتی بهش گوشزد میکنم که زهرا به این شکل نیست معترضانه میگه:مامان،چه فرقی میکنه؟مگه هرجفتش صدای "ز" نمیده؟؟!!من دوست دارم با این"ز" بنویسم.

براستی که حق با این کودک است و بس.همیشه وسعت دید و بعد فکریه خیلی از انسانها هر چند کوچک و کودک وبیمار و........باشند از مابقی کمترنیست.درست همچون نابینایی که ظاهرا نمی بیند ولی از بینایان بیناتر است.

پارسا هم همیشه در ذهن من همان پارساست با این تفاوت که از قبل باهوشتر،شیطون تر و وروجکتر جلوه میکندو من اورا همیشه با نام "الفبای پارسا"به خاطر میسپارم.        

                                        

                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 19:42  توسط پریا  | 

به عنوان اولین پست توی دومین بلاگم دقیقا نمیدونم باید چی بنویسم.حرف زیاده اما کدومو بگم نمیدونم.بالاخره از یه جایی بایستی شروع کرد دیگه پس با یاد و نام خدا............
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 19:36  توسط پریا  |